تبليغاتX
 کوچه های مهربانی

این خط آخر ــــــــــــــــــــــــــــــــــ مرگ . . .


 

عاشق و معشوق فرجا در یکشنبه 1387/01/18 ساعت 0:35 قبل از ظهر موضوع |


جملات زیبا

ازسنگهايي که درسرراهتان هست براي ساختن پلکان استفاده کنيد
 
*~*~*~*~*~*~ *~*~*~*~* ~*~*~*~*
 
از ميان کسانی که برای دعای باران به تپه ها می روند تنها کسانی با خود چتر می برند که به کار خود ايمان دارند
 
*~*~*~*~*~*~ *~*~*~*~* ~*~*~*~*
 
همیشه عيب کار اينجاست که من '' آنچه هستم '' را با '' آنچه بايد باشم '' اشتباه مي کنم ....


*~*~*~*~*~*~ *~*~*~*~* ~*~*~*~*
 
حقيقت انسان به آنچه اظهار مي کند نيست ،بلکه حقيقت او نهفته درآن چيزي است که از اظهار آن عاجز است اگر خواستي او را بشناسي نه به گفته هايش بلکه به نا گفته هايش گوش بسپار
 
*~*~*~*~*~*~ *~*~*~*~* ~*~*~*~*
 
سرنوشت کوهها تنها گواه بودن است آنها هیچوقت نمیتوانند مثل رودخانه جاری باشند ...
 
*~*~*~*~*~*~ *~*~*~*~* ~*~*~*~*


 

عاشق و معشوق فرجا در سه شنبه 1386/10/04 ساعت 8:50 بعد از ظهر موضوع |


آشیانه . . .

تو مثل لاله ی پیش از طلوع دامنه ها

که سر به صخره گذارد

غریبی و پاکی                                    

تو را ز وحشت طوفان به سینه می فشرم

عجب سعادت غمناکی !


 

عاشق و معشوق فرجا در چهارشنبه 1386/09/14 ساعت 9:1 بعد از ظهر موضوع |


بهترین ها . . .

بهترین بخشش آن است که منتظر تشکر نباشی .

 

بهترین عادت آن است که همیشه در سلام،پیش دستی کنی .

 

بهترین خصلت آن است که هیچ کس را نرنجانی .

 

بهترین خداحافظی آن است که حتما سلامی در پی داشته باشد .

 

بهترین قدر دانی آن است که در عمل باشد نه بر زبان .

 

بهترین عشق آن است که دو طرفه باشد .

 

بهترین مجله یا کتاب آن است پس از اتمامش اگر شده ذره ای تو را نسبت به زندگی امیدوارتر و خوشبین تر سازد.

 

بهترین شغل آن است که از انجامش لذت ببری .

 

بهترین غذا آن است که با دل خوش خورده شود .

 

بهترین پول آن است که از راه حلال و با اتکا به خود بدست آورده باشی .

 

بهترین پدر و همسر آن است که خانواده در کنارش احساس امنیت و شادی کنند .

 

بهترین مادر و همسر آن است که تنها بتوانی چند ساعت نبود او را در خانه تحمل کنی نه بیشتر .

 

بهترین فرزند آن است که به او افتخار کنی .

 

بهترین دوست آن است که با او راحت باشی و هر لحظه که بخواهی، بتوانی حرف دلت را به او بزنی .

 

بهترین ترانه و آهنگ آن است که تو را به یاد خاطره ای خوش بیندازد .

 

بهترین مسافرت آن است که همیشه آرزوی تکرارش را داشته باشی .

 

بهترین خانه آن است که همیشه از آن صدای خنده و شادی بشنوی .

 

بهترین احساس آن است که شادی را در زیر پوستت حس کنی .

 

بهترین انگیزه آن است که تو را به تحرک و تلاش بیشتر وا دارد .

 

بهترین هدف آن است که قابل دسترسی باشد .

 

بهترین هدیه آن است که بدون توجه به ارزش آن و با عشق خالص اهدا شود .

 

بهترین حادثه آن است که زندگی تو را متحول سازد .

 

بهترین خاطره آن است که تنها با فکر کردن به آن در عین افسردگی تو را شاد و سر حال سازد .

 

بهترین منظره آن است که صورتی را با اشک شوق ببینی .

 

و بالاخره بهترین انسان آن است که به مصلحت خدا معتقد باشد و بداند آن چه بر او پیش آمده یا پیش خواهد آمد به صلاح خود اوست واین را فقط خدا می داند و بس...

 

حال از شما می خواهم کمی مکث کنیدو ببینید کدام یک از بهترین ها را می شناسید که شامل حال خودتان هم می شود


 

عاشق و معشوق فرجا در سه شنبه 1386/09/13 ساعت 11:43 بعد از ظهر موضوع |


درس خواندن دختر و پسر ها

دخترها: 

بعضی از اونا واقاً می خونند وقتی میرن سر کتاب تا یکی دو ساعت دیگه کلشونو از کتاب بر نمی دارند . عادت دارند زیر مطالب کتاب خط بکشند که بعدا بخونند

 بعضی هاشون هم که مثلا درس می خونند کتاب جلوشونه چشمشون هم روی کتابه ولی حواسشون یه جای دیگست ...

یه عده ای هم هستند که به بهونه اینکه مشکل دارن زنگ میزنند خونه دوستشونو دوستشون هم از خدا خواسته حدود یک ساعت و اندی به طوری که اشک و دود تلفن در میاد برای هم قصه بی بی چساره تعریف می کنند.

  و اما پسر ها:

یا درس نمی خونند یا وقتی می خواند بخونند باید حسش بیاد. وقتی حسش میاد که شب امتحانه ...

 یه کم که درس  خوندند یه موردی پیش میاد و بهش خیره می شوند

و به یه چیزی فکر می کنند بعد انگار که درس خوندند بلند میشند میرن استراحت می کنند بعد از یک ساعت استراحت دوباره میرند میشینند فکر می کنند . وقتی فکرشون تموم شد کتاب را ورق میزنند یه کم براندازش میکنند وزنش می کنند استخاره می کنند برای خودشون تقسیمش می کنند میگند تا ساعت فلان اینقدر می خونم تا ساعت فلان اینقدر بعد میرن استراحت کنند . حین استراحت حسشون  تموم میشه

حال ندارند برند  بخونند ولی چون می دونند فردا امتحان دارند پا میشند میرند سر کتابشون.

همینجور که می خونند هیچی حالیشون نیست چون جای دیگه فکر می کنند(لازم به ذکر است که هیچ وقت در هیچ موقعیتی فکر نمی کنند فقط موقع درس خوندن فکرشون میاد) بعد از نیم ساعت دوباره میرن استراحت، بعد سه ربع استراحت می بینند خیلی دیر شده .دوباره میرنند درس بخونند این بار می خونند یه چیزایی هم یاد میگیرند ولی چیزایی که یاد نمی گیرند را میذارند که فردا از دوستاش بپرسند یه کم به معلمشون فحش میدند می گند اینارو درس نداده . خلاصه آخرش نمیرسند کتاب را تموم کنند فردا میرند میبینند که دوستاشون یه چیزایی می گند که تا حالا به گوششون نخورده بعد اعصابشون خرد میشه اونایی هم که خونده بودند یادشون میره به همین سادگی

 

 


 

عاشق و معشوق فرجا در سه شنبه 1386/09/13 ساعت 11:36 بعد از ظهر موضوع |


حقیقت دانشگاه از دید دخترا و پسرا (طنز)

اگر از پسرهای پشت کنکور بپرسید برای چه می‌خواهند به دانشگاه بروند جواب حقیقی آنها این خواهد بود: دختربازی .


اگر از دخترها بپرسید: میگویند برای انتخاب شوهر .


حالا تکلیف اون خانواده بدبخت روشنه که جوونشون را می‌فرستند دانشگاه که مثلا درس بخونه.

میدونید توی محیط دانشگاه چه خبره؟ نه؟ پس اینو بخونید:

 

* سری به یکی ازخانه های دانشجویی پسرها میزنیم. سه پسر در گوشه ای مشغول پاستور بازی هستند و حسابی جر میزنند. آنقدر حواسشان پرت است که یادشان رفته غذا بالای اجاق داردمی‌سوزد.


*
حال سری به خوابگاه دخترها میزنیم. سه دختر ساعت 12 شب ملحفه‌ها را به هم گره زده‌اند و ازپنجره‌ی اطاق مشغول کشیدن پسری به اطاق خودشان که طبقه دوم است هستند. ناگهان صدای آژیر پلیس که از آن نزدیکی می‌گذرد می‌آید و دخترها از ترس ملحفه ها را ول می‌کنند. پلیس به طرف او می‌آید و چند روز بعد به پسرک می‌گوید ما اصلا شما را ندیده بودیم.


*
سری به یکی از کافی شاپهای اطراف دانشگاه میزنیم. یک پسر و دختر کنار هم مشغول حرف زدن هستند. بعد از مدتی پسره با دادن قول ازدواج کردن دختره رو خر میکنه و شروع میکنن به حرفهای عاشقونه بعد از مدتی هم از هم جدا می‌شوند نه کک این میگزه نه اون.


*
سر یکی از کلاسهای درس هستیم 4 پسر پشت سر دختری نشسته‌اند و با تلاش زیاد طوریکه نه دختره و استاد و نه بقیه دانشجویان بفهمند دارند با گچ پشت مانتوی دختره می نویسند (من خرهستم).

* ماه رمضونه دانشجویان. صاحبخانه پسرها دلش به حال آنها می‌سوزه و برای آنها سوپ میاره.

پسرها بلافاصله سوپ را در ظرفی از ظروف خودشان خالی می‌کنند و برای دخترهای دانشجوی همسایه می‌برند که بله، اینو ما پختیم. دخترها فکر می‌کنند که اینها دیگه آدم شده‌اند و با تعارف سوپ را می‌گیرند. غافل از اینکه پسرها...


حقیقت اصلی دانشگاه اینه !!!!!!


 

عاشق و معشوق فرجا در یکشنبه 1386/09/11 ساعت 8:6 بعد از ظهر موضوع |


بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم

بي تو ، مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم
همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم
شوق ديدار تو لبريز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق ديوانه كه بودم !


در نهانخانه جانم گل ياد تو درخشيد
باغ صد خاطره خنديد
عطر صد خاطره پيچيد


يادم آيد كه شبي با هم از آن كوچه گذشتيم
پر گشوديم و در آن خلوت دلخواسته گشتيم


ساعتي بر لب آن جوي نشستيم
تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت
من همه محو تماشاي نگاهت
آسمان صاف و شب آرام
بخت خندان و زمان رام
خوشه ماه فرو ريخته در آب
شاخه ها دست برآورده به مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ


يادم آيد : تو بمن گفتي :
ازين عشق حذر كن !
لحظه اي چند بر اين آب نظر كن
آب ، آئينة عشق گذران است
تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است
باش فردا ، كه دلت با دگران است
تا فراموش كني ، چندي ازين شهر سفر كن !


با تو گفتنم :
حذر از عشق ؟
ندانم
سفر از پيش تو ؟
هرگز نتوانم
روز اول كه دل من به تمناي تو پَر زد
چون كبوتر لب بام تو نشستم
تو بمن سنگ زدي ، من نه رميدم ، نه گسستم
باز گفتم كه : تو صيادي و من آهوي دشتم
تا به دام تو درافتم ، همه جا گشتم و گشتم
حذر از عشق ندانم
سفر از پيش تو هرگز نتوانم ، نتوانم … !


اشكي از شاخه فرو ريخت
مرغ شب نالة تلخي زد و بگريخت !
اشك در چشم تو لرزيد
ماه بر عشق تو خنديد


يادم آيد كه دگر از تو جوابي نشنيدم
پاي در دامن اندوه كشيدم
نگسستم ، نرميدم


رفت در ظلمت غم ، آن شب و شبهاي دگر هم
نه گرفتي دگر از عاشق آزده خبر هم
نه كني ديگر از آن كوچه گذر هم !
بي تو ، اما به چه حالي من از آن كوچه گذشتم
فريدون مشيري


 

عاشق و معشوق فرجا در جمعه 1386/08/18 ساعت 11:28 بعد از ظهر موضوع |


๑۩๑ ويروس عشق ๑۩๑

چيزی که توی مملکت اصيل و با فرهنگ ما زياده، چيزی نيست جز عشق و عاشقی.
هرکسی با يه نگاه، يا صدا عاشق مي‌شه و يا بلعکس متنفر مي‌شه!
اصولا گيرنده‌های رمانتيک قلب ما ايرونيا خيلی آنتن دهيش قويه و اتومات و فوری جواب

می‌ده.
اونچيزی که اينروزا ما اسمشو گذاشتيم عشق چيزی جز يه ويروس نيست.
ويروسی که از طريق چشم ها، آهنگ صدا، نوشته ها و تصاوير، اصطکاکات و... منتقل

ميشه و فوق‌العاده خطرناکه....
وقتی اين ويروس خوشگله وارد تن آدم ميشه يه سری اتفاقاتی به شرح زير صورت مي‌گيره:
1-
بالا رفتن دمای بدن (يه چيزی تو مايه‌های تب)
2-
افزايش ضربان قلب و اضطراب و هيجان.
3-
کم اشتهايي و يا بلعکس.
4-
بی تفاوتی نسبت به همه چيز غير از عامل انتقال دهنده ويروس.
5-
بی‌خوابی و آبريزش از چشم و گاهی بينی و بعضی موارد از دهان.
6-
سردرد، گلو درد، دل درد، درد مواضع ماهيچه‌ای گردن و ستون فقرات و کمر و اجزای وابسته.
7-
فلج موضعی مغز و عدم قدرت تصميم‌گيری عقلانی.
8-
تمايل شديد به شماره‌گيری تلفنی.
9-
تزلزل شخصيتی و افت قدرت اعتماد به نفس و تمايل به مرگ.
10-
تمايل به خنديدن يا گريه شديد.
11-
افزايش شديد ميل خودکشی.
12-
ضعف شديد و کلی دستگاه عمومی بدن.
13-
تمايل شديد به خواندن شعر، شنيدن ترانه و دراز کشيدن روی تخت.
14-
فوران آه‌های متمادی از ته دل.
15-
گيجی، منگی، قاط زدن و ميل زياد به پياده روی.
16-
اعتياد به سيگار، ترياک، هرويين، مرفين، کوکايين، کافئين، وازلين، استالين و ...ـئين.
17-
فعاليت فوق‌العاده سلول‌های تصوير سازی و تخيل مغز.
18-
قاطی کردن شب و روز و ماه و سال و پارکينسون موضعی مخ.
19-
نياز شديد به محبت و آب يخ و چای و آب قند.
20-
توجه بيشتر به آيينه و وسواس شديد صورتی.
21-
تمايل بی‌اندازه به تکيه کردن به يک شخص يا پشتی محکم.
22-
خواب روزانه و تغيير هويت شخصی از آدم به جغد و گاهی شغال.
23- مبتلا شدن به بيماريهايي از قبيل مازوخيسم، قانقاريا، کم‌حرفيسم، ورميسم

       چشمی، کوتاهی قد و وبا!
24- افسردگی و ... مرگ.
همونطور که مشاهده كرديد، اين ويروس شهرام پهرام حاليش نيست. بی‌رحم و

نامرده و توی تن هرکی بيفته فيتيله پيچش ميکنه.
اين ويروس هيچ جوری هم درمون نميشه مگه اينکه يه جورای خاصی دوباره به تن

کسی که اين ويروس رو منتقل كرده، برگردانده شود!!

القصه... بد درديه اين عشق. شاعر ميگه:

زدست ديده و دل هر دو فرياد / که اين عشق است که ما را داده بر باد
و يا : عشق من منو صدا کن / اين ويروسو از تنم جدا کن(شاعر معاصر گم نام: م. و)
خلاصه... اين از جريان عشق آلوده امروزی که ترکيبيه از هر چیه بجز عشق ذره هايي از

 عشق اصيل فراموش شده، تنها گريزی، پولداری، بيکاری، اينترنت، چشم و هم چشمی و....
و اما در اين بيماری هيچوقت انتقال دهنده اوليه ويروس مقصر نيست بلکه اون گيرنده است که

 يه جورايي خودشو ميندازه توی بدبختی و بيماری عشق.

اما بازم نيومدي

قهوه فنجونت شدم شمع تو شمعدونت شدم خاك تو گلدونت شدم

اما بازم نيومدي

برف زمستونت شدم رسوا و حيرونت شدم چكچك ناودونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

آفتاب و بارونت شدم اشكاي غلتونت شدم عطر گلا بدونت  شدم

 

اما بازم نيومدي

 

ماه تو ايوونت  شدم خراب و و يرونت شدم  گل  گلستونت  شدم

 

اما بازم نيومدي

 

سه ماه تابستونت شدم الوند و كارونت شدم درساي ايرونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

دلا و حامونت شدم نزديك ترازجونت شدم رگت شدم خونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

خادم و  درمونت  شدم اسير زندونت  شدم  گلاب  كاشونت  شدم

 

اما بازم نيومدي

 

يه جوري مديونت شدم سنگ خيابونت  شدم  راهي  ميدونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

تو سختي آسونت شدم تو دردا  درمونت شدم ناشي  پنهونت  شدم

 

اما بازم نيومدي

 

لباس و سامونت شدم  سارق ايمونت  شدم  چشماي  گريونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

لبا هاي  خندونت شدم  گشنه شدي نونت شدم  آ ب  فراوونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

هميشه ممنونت  شدم  من  ني چوپونت  شدم  آب تو  بيابونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

شعراي  ارزونت  شدم عمر غزل خونت  شدم  تسليم  قانونت  شدم

 

اما بازم نيومدي

 

كشته  مژ گونت  شدم  حلاك چشمونت  شدم  رفتمو  قربونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

رفتمو   قربونت شدم....

 

اما   بازم   نيومدي

 

مریم حیدرزاده

قهوه فنجونت شدم شمع تو شمعدونت شدم خاك تو گلدونت شدم

اما بازم نيومدي

برف زمستونت شدم رسوا و حيرونت شدم چكچك ناودونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

آفتاب و بارونت شدم اشكاي غلتونت شدم عطر گلا بدونت  شدم

 

اما بازم نيومدي

 

ماه تو ايوونت  شدم خراب و و يرونت شدم  گل  گلستونت  شدم

 

اما بازم نيومدي

 

سه ماه تابستونت شدم الوند و كارونت شدم درساي ايرونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

دلا و حامونت شدم نزديك ترازجونت شدم رگت شدم خونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

خادم و  درمونت  شدم اسير زندونت  شدم  گلاب  كاشونت  شدم

 

اما بازم نيومدي

 

يه جوري مديونت شدم سنگ خيابونت  شدم  راهي  ميدونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

تو سختي آسونت شدم تو دردا  درمونت شدم ناشي  پنهونت  شدم

 

اما بازم نيومدي

 

لباس و سامونت شدم  سارق ايمونت  شدم  چشماي  گريونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

لبا هاي  خندونت شدم  گشنه شدي نونت شدم  آ ب  فراوونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

هميشه ممنونت  شدم  من  ني چوپونت  شدم  آب تو  بيابونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

شعراي  ارزونت  شدم عمر غزل خونت  شدم  تسليم  قانونت  شدم

 

اما بازم نيومدي

 

كشته  مژ گونت  شدم  حلاك چشمونت  شدم  رفتمو  قربونت شدم

 

اما بازم نيومدي

 

رفتمو   قربونت شدم....

 

اما   بازم   نيومدي

 

مریم حیدرزاده

تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديــدم


اطلسي هاي عاشقــو از گـل لبهـــات مي چيدم


تو رو خدا صدام نـکن تو خواب تومهربون تري


دست منو مي گيري و با خود به ابرها مي بري


هزار تا آسمون واسـم ستاره ها رو مي شماري


ماهو مياري رو زمين جاش منو اونجا مي ذاري


چقد تو پاک و مهربون تو خواب من پا مي ذاري


بيدار مي شم تو مي ري و باز منو تنها مي ذاري


تو رو خـدا به جـون من خوابمو از چشام نگير


تو جون بخواه منم مي دم ، خوابمو از چشام نگير


تو رو خدا صـدام نکن خوابتو داشتم مي ديدم


اطلسي هاي عاشقــو از گل لبهــات مي چيدم



 

عاشق و معشوق فرجا در جمعه 1386/08/18 ساعت 11:22 بعد از ظهر موضوع |


ریشه ضرب المثل شتر دیدی ندیدی !!!!!!!!!!!!!!

چنین حکایت کنند که: روزی سعدی از دیاری به دیاری میرفت و در راه چشمش به زمین افتاد. جای پای یک مرد و یک شتر را دید که از جلو او رد شده بودند.
بعد در یک طرف راه، مگس و طرف دیگر، پشه دید.
پیش خود گفت: یک لنگه بار این شتر، عسل بوده و لنگه ی دیگرش روغن.
باز نگاهش به خط راه افتاد. دید علفهای یک طرف جاده خورده شده.
پیش خود گفت: یک چشم این شتر کوره بوده، یک چشم بینا.

از قضا خیالهای سعدی همه درست بود و ساربانی که از آنجا گذشته بود، به خواب رفت و وقتی که بیدار میشود، میبیند شترش رفته است.
او سرگردان بیابان شد تا به سعدی رسید.
پرسید: شتر مرا ندیدی؟
سعدی گفت: یک چشم شترت کور نبود؟
مرد گفت: چرا د
سعدی گفت: بارش عسل و روغن بود؟
مرد گفت: چرا
سعدی گفت: من ندیدم
مرد ساربان که نشانی ها را درست شنید، ابرو در هم کشید و گفت: شتر مرا تو دزدی، همه ی نشانیها را هم درست گفتی
بعد با چوبی که در دست داشت، شروع کرد به زدن سعدی، سعدی تا آمد بگوید من از روی جای پای او و علامتها متوجه شدم، چند ضربه از ساربان تازیانه خورد. وقتی مرد ساربان متوجه حرفهای سعدی شد که او شتر را نزدیده راه افتاد و رفت.

سعدی زیر لب زمزمه کرد و گفت:
سعدیا چند خوری چوب شترداران را
تو شتر دیدی؟ نه جا پاشم ندیدی


 

عاشق و معشوق فرجا در جمعه 1386/08/18 ساعت 11:9 بعد از ظهر موضوع |


آرام تر بگذر

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
.
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید


 

عاشق و معشوق فرجا در جمعه 1386/08/18 ساعت 11:8 بعد از ظهر موضوع |


با سلام دوباره

عجب روزگاری شده این دوره زمونه

شاید قسمت ما و یا قسمت من بود که در این دوره زندگی کنم خیلی چیزهای که برایم زوده ببینم و باور کنم

زندگی خیلی سخت شده حتی نفس کشیدن هم حوصله میخواد

زندگی بر دل و دست ما آب پاکی ریخته هرچه به انتها نزدیکتر میشیم شدت غم و غصه ها بیشتر میشه

چندیست که به انتها مینگرم اما فقط اوست  که میداند ابتدا و انتها کجاست

با یه داغ و از دست دادن کسی تا آخر عمر از جلو چشمات دور نمیشه اما هر چه شادی عیش و نوش و ... باشه همون دو و یا سه روز اول یادته

پدر > برای رفتن تو خیلی زود بود چه آرزوهایی برای ما داشتی

چقدر به آینده دلخوش بودم . چقد بیخیال همه غمها به سر میبردم اوا با دوری تو امیدی به زندگی نیست

نمیدونم چرا خدا ما رو بدون تو توی این دنیا جا گذاشت

کاش فقط یه لحظه بیای . . . اما افسوس و صد افسوس

با آرزوی موفقیت


 

عاشق و معشوق فرجا در دوشنبه 1386/08/14 ساعت 6:39 بعد از ظهر موضوع |


تقديم به آدم و حواي عزيز

مردم درباره آدم بحثهاي زيادي مي كنند و سوالات مختلفي مي پرسند.آنچه بيش از همه درباره آدم اهميت پيدا كرده است همان مسئله شجره ممنوعه است. بعضي هم به طول عمر و طول قد و تاريخ خلقت و يا چگونگي ازدواج فرزندان آدم توجه مي كنند. عكس آدم و حوا در خيلي از كتب به صورت عريان نشان داده مي شود تا حالتي را كه آنان از بهشت مخصوص خارج شدند را تداعي كند.....

ولي براي من يك سوال بزرگ مطرح است كه چرا تا كنون يك كلام محبت آميز از كسي راجع به آدم و حوا نشنيده ام. مگر ناسلامتي آنها پدر و مادر ما نيستند؟ ..

اي كاش پدر و مادرم، آدم و حوا، را مي ديدم و آن دو عزيز را در آغوش مي كشيدم و بر سر و دستشان بوسه مي زدم.

 


 

عاشق و معشوق فرجا در دوشنبه 1386/08/14 ساعت 6:22 بعد از ظهر موضوع |


آرام تر بگذر

ای مسافر
ای جداناشدنی
گامت را آرامتر بردار
از برم آرامتر بگذر
تا به کام دل ببینمت
بگذار از اشک سرخ
گذرگاهت را چراغان کنم
آه که نمی دانی
سفرت روح مرا به دو نیم می کند
و شگفتا که زیستن با نیمی از روح تن را می فرساید
.
بگذار بدرقه کنم
واپسین لبخندت را
و آخرین نگاه فریبنده ات را
مسافر من
آنگاه که می روی
کمی هم واپس نگر باش
با من سخنی بگو
مگذار یکباره از پا درافتم
فرق صاعقه وار را
بر نمی تابم
جدایی را لحظه لحظه به من بیاموز
آرام تر بگذر
تو هرگز مشایعت کننده نبودی
تا بدانی وداع چه صعب است
وداع توفان می آفریند
اگر فریاد رعد را در توفان نمی شنوی
باران هنگام طوفان را که میبینی
 
آری باران اشک بی طاقتم را که می نگری
من چه کنم
تو پرواز میکنی و من پایم به زمین بسته است
ای پرنده
دست خدا به همراهت
اما نمی دانی
که بی تو به جای خون
اشک در رگهایم جاریست
از خود تهی شده ام
نمی دانم تا بازگردی
مرا خواهی دید


 

عاشق و معشوق فرجا در جمعه 1386/07/06 ساعت 6:32 قبل از ظهر موضوع |


(*_*)

نگاهت
بيانگررازدلت نبود!
کاش
اينچنين بود.
...
نمي دانم
رفتنت را ،
به پاي کدامين گناه خود بگذارم ؟
عشقم ؟
صداقتم ؟
شايد هم صميميتم ؟
بگو تا بدانم !
من که تو را
بارها و بارها
از آن خود دانستم ،
حال چگونه باور کنم که مرا
براي هميشه
تا ابد و قيامت
ترک کرده اي !
.....
چگونه ؟
چگونه باور کنم ؟؟؟؟؟؟؟


 

عاشق و معشوق فرجا در دوشنبه 1386/06/05 ساعت 2:23 بعد از ظهر موضوع |


بهانه گیر

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث بودن اسمها توضيح ميداد که پرسيد
کامپيوتر مذکر است يا مونث؟
کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند
وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون آن قادر به انجام کاري نيستم
با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند
قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر اوقات معضل اصلي خودشانند
همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد
کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند
به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد
کسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد
کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره مي کنند تا بعد ها تلافي کنند
همين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف خريد لوازم جانبي آنها بکنيد


 

عاشق و معشوق فرجا در دوشنبه 1386/05/08 ساعت 11:59 بعد از ظهر موضوع |


report phishing report abuse This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting